تبليغاتX
باران، شهر خمار دیدار توست...
همزاد من باران
سلام بر دوستان عزیز

اواخر اسفند بود که با بچه ها سوار قطار شدیم تا به مشهد بریم در قطار با مبین اردستانی ، حسین نعمتی ،و مهران عزیز در کوپه ای با هم نشسته بودیم که قسمتهایی از این شعر رو اونجا گفتم

جز اولین تجربه های نیمایی من هست

........................................................................

خسته بودم از

ناله های این سکوت محض

روی شیشه های مه گرفته

گفتمش:

ای سکوت حرف های بهتری بزن

از بهار

از خودت بگو

ناگهان تبسمی اصیل...

از کجا شروع شد

نگاه ابی ات

که عشق مثل شاپرک

روی سینه ام نشست

رازهای کهنه و شکسته را

خواند و گریه کرد

سالها گذشت

تو  پیاده میشوی

من چطور از دلم جدا شوم

بی تو من همان

شاعری که سالها

بیدل است...

روی شیشه ها نوشته ام که عشق 

لحظه ی عزیمت است

عشق ایستگاه اخر است!!!



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:12  توسط سید محمد امین حسینی | 

تقدیم به روح پاک سیده آمنه حسینی (دختر عمویم)

مادری که مثل کوه صبور بود

مادری که مهربان تر از باران بود 

مادری که گریه های پسرش را نشنید...


......................................................................

مادر :


وقتی که از تو کوچه ها رد میشم

همیشه یاد مادرم می افتم

یاد دعاهای قشنگش برام

یاد نگاهش تو حرم می افتم

از وقتی رفته همه جا تاریکه

از نور این خونه داره کم میشه

من نمیدونم چرا قد بابا

اینجوری داره این روزا خم میشه

این روزا خیلی غصه داره دلش

انگاری که دلش پر از واهمه س

به خواهرم میگم بابا چش شده

میگه که سال مادرم فاطمه س

وقتی غروبا میره پای روضه

حال بابا هی بد و بدتر میشه

چشای ما هم که همش ابریه

با دیدن بغض بابا تر میشه

تو جامعه وقتی قدم میزنم

زیر لبم داد میزنم ای خدا...

خدا نیاره درد بی مادری

واسه دلای خستتون ادما


//////////////////////////////////////////////////////////

این رباعی هم تقدیم به روح پاک شهید بابایی


اماده ی عاشق شدن و پرواز است

انگار دلش منتظر اعجاز است

او حضرت دریاست خدا می داند

اغوش ستاره ها به رویش باز است



یا علی





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:17  توسط سید محمد امین حسینی | 


یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال


خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.(مشیری)


عیدتان مبارک

ساااااااااااااال خیلیییییییییییییییییییییییی خووووووووووبی داشششششششششششته باششششششین .

...................................................................

وقت سال تحویل دعا یادتون نره هااااا خیلی ها به دعاتون محتاج هستن یکیشون من


خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

 خدایا ! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن

خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن

خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

 خدایا :


اللهم عجل لولیک الفرج


أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ


خدایا همه ی انسان های مهربون،خانواده ام و

دوستانم رو عاقبت به خیر کن.

الهی امین

 

...........................................................................................

آری ما افتابگردان هاییم


سلام


خیلی اوقات به این فکر میکردم مگر میشود انسان از خوشحالی گریه کند چون خوشحالی همیشه

مقابل گریه قرار میگرید ولی چند روز پیش در شب شعر جوهر سرخ درمشهد مقدس از خوشحالی

گریه کردم خصوصا وقتی محسن رضوانی و ... عزیز پشت تریبون رفتند .چقدرخاطره ی خوب وفراموش

نشدنی برایم بود .

اولین بار بود که از ایرانی بودنم از شیعه بودنم این طور احساس غرور و خوشحالی

میکردم خیلی وقت ها از ترس تمسخر بچه ها بعضی از رفتارهایم را کتمان میکردم ولی بعد از این

مراسم  در اردوگاه در گوشه ای نشستم و به خیلی  چیزها فکر کردم و ناراحت شدم که

چرا...چرا...چرا...؟؟؟

از همه ی دوستان عزیز شهرستان ادب ممنونم که یادم اوردند ایرانی هستم ،مسلمان هستم ، و

خیلی از ارزشهای  فراموش شده را دوباره به یادم اوردند.

..........................................................................

خاطره های اردوی دوم_ مشهد مقدس :

ساعت 6 صبح بود که از پایانه مسافربری به موسسه رفتم چند بار زنگ زدم دیدم کسی در را باز نکرد

یادم به کله پزی روبه روی موسسه افتاد خلاصه جایتان سبز به انجا رفتم و حسابی به خودم رسیدم

..........................................................................

خیلی وقت بود شاید چیزی حدود5 سال که به مشهد نیامده بودم بعد از این همه دوری که کشیده بودم برای

نماز وزیارت به حرم رفتیم خیلی حس خوبی بود خیلی!!! همین که چشمم به حرم اقا افتاد اشکهایم خود به

خود سرازیر شد خوب راستش باید هم سرازیر میشد فرض کنید کسی را که خیلی دوست دارید بعد از 5 سال

دوباره او را میبینید چه کار میکنید؟؟؟

به به ...چقدر  هوا خوردن درحرم اقا امام رضا دلچسب بود ...

هر چه میخوردم سیر نمیشدم

چقدر امام رضا را دوست دارم .

..............................................................................

از میان تمام کلاس ها

کلاس استاد زهیر توکلی و محمد کاظم کاظمی دلنشین و دلچسب تر بود

بحث اخر استاد توکلی خیلی خوب  و واقعا درست و به جا بود.

( بحث نقد ادبی معاصر _ و تاثیر شعر بر روحیه ی مخاطب ها )

به قول استاد درست است که ما بعضی وقت ها دچار غم و افسردگی میشویم ولی حواسمان جمع باشد

شعر سیاه و تاریک نگوییم شعری که مخاطب را درتاریکی رها کند شعری که تاثیر بدی روی مخاطب بگذارد چون

ما مسئول هستیم و اگر به اخرتی اعتقاد داریم باید جواب بدهیم یاد جمله ای افتادم که میگفت:

هرگز امید را از کسی نگیر شاید این تنها چیزی است که او داشته باشد

در قران کریم هم نکاتی امده است که نشان از اهمیت و جایگاه شاعران دارد پس ما باید از این ودیعه الهی

درست و برای سعادت استفاده کنیم

من که بعد از صحبتهای استاد توکلی ترسیدم و با خودم میگفتم نکند کسی با خواندن بعضی شعرهایم

غمگین و ناراحت شود و تصمیم گرفتم خیلی از پستهای وبلاگم را حذف کنم

..................................................................................

در این اردو از حامد عسکری دوست داشتنی هم خیلی نکته ها یاد گرفتم.

حامدی که در قطار سوالی از او پرسیدم و با جوابی که به من داد  دلم شکست.

از حامد پرسیدم چند نفر از خانواده را در زلزله از دست دادی؟

گفت:38 نفر

با خودم گفتم چقدر سخت است مگر میشود این طور زندگی کرد آه ه ه ه...

حامد برایمان چند شعر خواند که نکته ی قابل توجه همه ی

شعرها ان امیدی و احساسی بود که در پایان هر شعر وجود داشت

واقعا مصیبت از این بزرگتر

ولی حامد به من  یاد که هیچ وقت امیدم را ازدست ندهم و با تمام سختی ها بجنگم

ممنونم حامد جان

.........................................................................................

در کلاس طنز استاد بیابانکی حرف جالبی زد و گفت :

(در واقع شعر طنز ، همان امر به معروف و نهی از منکر است در زبانی صمیمی و تبسم اور)

امر به معروف نهي از منكر اصل مهمي به حساب مي‌آيد كه در اسلام به آن توجه زيادي شده است.

 متاسفانه این روزها جامعه ی ما دچار ناهنجاری های زیادی شده است و رنگ امر به معروف و نهی از منکر

بسیار کم

پس چه خوب است که ما با بیان طنز این کار مهم را انجام دهیم تا تاثیر بیشتری داشته باشد و  انسانها

را این طور اگاه کنیم

...........................................................................................

چقدر خوب است همه مثل استاد بیژن  ارژن ،  حسین نعمتی ،  مجید سعد ابادی (خندان) ،

مبین اردسنانی ،ناصر فیض ،محمد علی مودب،رضا شیبانی  و... خاکی باشیم

خیلی از شاعرها تا چند شعر خوب می گویند و یا مقامی می اورند خود را گم میکنند و خودشان را خیلی

میگیرند

اصلا هیچ وقت فکرش را نمیکردم که این اساتید با ما به استخر (سرزمین موج های ابی) بیایند

و چقدر با جنبه بودند اخر ما در انجا همه ی اساتید را به استخر انداختیم و مدام روی انها اب میریختیم

و انها میخندیدند و ناراحت نمیشدند .

چقدر خاطره های خوبی بود همه با هم در تونل استخر شعر میخواندیم و دست میزدیم واقعا روزهای خوبی بود

....................................................................................

ایا این حق و جایگاه  استاد محمد کاظم کاظمی در ایران هست ؟؟؟

استاد کاظمی یکی از خاکی ترین، متواضع ترین ، اساتید شعر هستند که همه ی بچه ها ایشان را خیلی

دوست دارند و ما  از کتابهای ایشان خیلی خیلی خیلی استفاده میکنیم (اموزش شعر ،رصد صبح،و...)

واقعا بعضی وقتها متاسف میشوم  که چرا از علم ایشان استفاده نمیکنند؟؟؟ چرا نباید ایشان  الان مدرس

ادبیات  باشد؟؟؟ چرا ؟؟؟ چرا ؟؟؟؟و هزاران چرای دیگر.

.....................................................................................

از همه ی دوستان و اساتید شهرستان ادب خصوصا آقا ی مودب کمال تشکر را میکنم که این محیط خوب

را برای بچه ها فراهم کردند

دوستتان دارم


.....................................................................

و در آخر هم یک غزل از خودم:


چون پنجره ای غرق تماشا نگرانی

از امدن ساعت فردا نگرانی

از اینکه دلت در لجن و دود بمیرد

از جامعه از شهر از انها نگرانی

در خلوت یک حادثه با سنگ نشستی

ای ایینه خسته و تنها نگرانی؟؟؟

این عشق به اندازه یک شهر که رسواست

پروا مکن از دیدن ما با نگرانی

مایییم که چون داغ پر از روضه دردیم

اخر تو چرا حضرت دریا نگرانی

(تا بوده همین بوده جهان )ای بت رعنا

امروز پر از خنده و فردا نگرانی

/////////////////////////////////////////////////////////////////////
شیطان به حضور حضرت موسی(ع) آمد و گفت :آیا می خواهی به تو هزار و سه پند بیاموزم ؟
موسی گفت:آنچه تو میدانی من بیشتر میدانم و نیازی به پند تو ندارم.
در همین حال جبرئیل وارد شد و گفت :ای موسی خداوند می فرماید هزار پند او فریب است اما سه پند او را بشنو .
حضرت موسی (ع)هم به شیطان گفت :سه پند از هزار و سه پندت را بگو.
شیطان گفت:
یک: چنانچه در خاطرت انجام دادن کار نیکی را گذراندی برای انجام آن شتاب کن وگرنه تو را پشیمان می کنم.
دو: اگر با زنان بیگانه و نامحرم نشستی غافل از من مباش که تو را به گمراهی وادار میکنم.
سه: چون خشم و غضب بر تو مستولی شد جای خود را عوض کن وگرنه فتنه به پا می کنم .

........................................................................

با مردم آنگونه معاشرت كنيد، كه اگر مرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد، با اشتياق سوي شما آيند. امام علی (ع)

.......................................................................
خیرالنساء به تو فکر می کنم به زیبایی ات که روزی برادران ات به رودخانه هلمند انداختند و در قریه فریاد سر دادند « خیرالنساء را گرگ ها با خود بردند» خیرالنساء به تو فکر می کنم که حالا نیستی و از مرز گذشتی و برادران ات از یاد برده اند که عطر گیسوانت هنوز میان کو چه های قریه گیر مانده است از یاد برده اند که پرنده‌های قریه چقدر دوستت دارند خیرالنساء به تو فکر می کنم آن قدر که برادرانت به من شک کنند و کمر به قتل من ببندند. آن قدر که تمام دختران قریه نام‌هایشان را خیرالنساء صدا کنند خیرالنساء به تو فکر می کنم به زیبایی ات که از مرز می گذرد و آن‌سو تر دختران قبیلۀ آزادی با کوزه‌های سفالی‌شان تو را از دل رودخانه بر می دارند.
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

- سایت انجمن مجازی شاعران ایران دوباره راه اندازی شد:

دوستان و شاعرایی که سالای پیش توی محیط مجازی فعال بودند حتما انجمن مجازی شاعران ایران رو میشناسن و چه بسا که توی اون عضو بودند. به هرحال این سایت مجددا در محیطی جدید راه اندازی شده تا برنامه های قبلی رو به صورت جدی تر و گسترده تر ادامه بده. از همه ی دوستان شاعر که توی فضای اینترنت حضور دارن دعوت میشه که توی این سایت ثبت نام کنن تا ان شاءالله بعد از عضو گیری اولیه، از اول اسفندماه فعالیت جدی سایت شروع بشه (البته بعد از عضوگیری اولیه باز هم عضوگیری ادامه خواهد داشت...)

این سایت برنامه های ادبی متنوعی رو در دست آماده سازی داره مثل برنامه های مجازی نقد شعر و نقد کتاب، انجمن شعر آنلاین، ترجمه و ...

برای اطلاع بیشتر با فعالیت های این سایت و عضویت توی اون می تونید به خود سایت مراجعه کنید.

منتظر همه ی دوستان شاعر هستیم...

http://www.anjomanmajazi.com




+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0:9  توسط سید محمد امین حسینی | 
گاهی گر از ملال محبت برانمت
                                         دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

.....................................................................

این پست رو به برادر و خواهر عزیزم سهند ابراهیمی و خانمش تقدیم میکنم کسانی که مثل بهار مثل باران دوستشان دارم چقدر لبخندشان را دوست دارم چقدر نگاهشان را دوست دارم اما صد افسوس یک سال میشود که از ارسنجان به شیراز امدند و تا هنوز ندیدمشان عیبی ندارد چون خیلی دوستشان دارم چون همیشه در قلبم هستند


بین دستهای من و تو

                 همیشه فاصله است

بین دستهای تو و من

                   چقدر فاصله است ؟؟؟

ازکنار خانه ام عبور میکنی

از کنار خانه ات عبور میکنم

مثل عابران بی تفاوت پیاده رو

راستی!!!پرنده ها

چه مهربان کنار هم نشسته اند و

حرف میزنند

راستی!!!

کوچه ها

مثل قبل حرف میزنند...؟

س.م.ا.ح

...............................................................

سخت است

با اینه حرف بزنی

گریه کنی

نشکند

تو هزار تکه شوی!!!

س.م.ا.ح

....................................................................

قفس اسمان خوبیست

اگر هر روز ببینمت.

س.م.ا.ح

.....................................................................

مثل پلی ویران و خسته

روی پرتگاهم

کافیست به من دست بزنی

تا فرو ریزم!

س.م.ا.ح

.....................................................................

خوش به حالت شعر بلدی

با واژها

گونه ام را ببوس!!!

س.م.ا.ح

......................................................................

چشمت رازیست

ابی تر از اسمان

بلند تر از کوه

نگذار بیافتم...

س.م.ا.ح

............................................................

چقدر با پنجره ها گریه کردم

 وقتی باران امد

اما...

س.م.ا.ح

...........................................................

واقعا دشمنان کور دل و ترسو صفت ایران در چه فکری هستند؟ اینها واقعا فکر میکنند با ترور میتوانند ما را به دره ها پرتاب کنند نه ما بیشتر اوج میگیریم وانقدر بالا میرویم تا به قله برسیم چشمشان کورررررررررر و چشم همه ی انهایی که تحمل دیدنمان را در قله ها ندارند کورررررررر

شهید مصطفی احمدی روشن و شهیدعلی محمدی

وشهید داریوش رضایی نژاد

شما هنوز زنده اید نفس میکشید در رگهای این سرزمین جریان دارید

چند شعر از دوستان به خاطر وقایع اخیر

کار اول از علی داوودی و کار دوم از سعید بیابانکی

و سوم از علی محمد مودب ست:



چرا و چرا و چرا می کشند
"به جرم صدا" بی صدا می کشند


بگو تا به کي تا به کي تا به کي
در اين كربلا مصطفي مي‌كشند


***
نمي‌ميري اي نور ای زندگی
اگر مرده‌‌دلها تو را مي‌كشند


اگر چه به اصرار و انكارشان
ترا بارها بارها مي‌كشند


کنون بذر خورشيدها خون توست
چه باکی  اگر شعله را مي‌كشند


هوای نفس‌های مایی هنوز
اگر چه ترا بی‌هوا می کشند


چنين بوده آيين تاريکشان
كه خفاشها روشنا مي‌كشند

***

شکستيم و آغاز روییدنیم
كه ما را براي بقا مي‌كشند


بدین زندگی مرگ را کشته ایم
چنين مرگها خويش را مي‌كشند


شهادت چه جاني به ما داده است
كه ما زنده هستيم تا مي‌كشند

 

علی داودی

....................................................................

یه دماوند یه خزر یه زنده رود 
یه خلیج آبی دنباله دار

دوتا رشته کوه بالا و بلند 
سر هر کوه بلند صدتا سوار

یه بیابون صبور برهوت 
صدتا خرمن میون گندمزار...

نقشه ی کشور من مونده تمیز 
مث عکس یادگاری رو دیوار

مردمش عین درختای نجیب
دس به دس هم دادن قطار قطار 

اگه ما رو بریزن خزون خزون 
پا می شیم از رو زمین بهار بهار...

 

 

این فقط یه نقشه ی کاغذی نیس
خیلی مهربونه اسمش وطنه 

واسه من مادری کرده شب و روز
کی دیدی از مادرش دل بکنه ؟

سرزمین عاشقای بی مزار
موطن گلای خونین کفنه 

دل من به یاد اسمش می تپه 
وصله ی جونمه ایران منه 

دس به دس هم بدین رودخونه ها 
روز فرخنده ی دریا شدنه 

این فقط یه نقشه ی کاغذی نیس
خیلی مهربونه اسمش وطنه ...

 

سعید بیابانکی

..............................................................

مشق دوری را چگونه با دل بی تاب بنویسم

نیستی بابا

بی تو من فردا چگونه مشق بابا آب بنویسم

باز بابا آب!

باز بابا آب!

باز بابا آب را بستند!

رفته ای اما عمو عباس ها هستند

پاسداران رشید یاس ها هستند

در دل هر ذره می گفتی که یک رود است

در دل هر ذره یک رود است و عالم شمر و نمرود است

باز بابا شمرها بر خیمه ما آب را بستند

اما

          کودکان شاداب 

                      دیدگان خواب را بستند

صحنه گرچه سخت تکراری است

فصل اینک فصل بیداری

داستان این بار برعکس است

نهر بین خیمه ها جاری است!

 

علی محمد مودب


برای خواندن شعر های بیشتر به ادرس زیر مراجعه کنید:

http://www.shahrestanadab.com



+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:42  توسط سید محمد امین حسینی | 
هوالحبیب


حرف بزن

                     صدایت را دوست دارم...


.......................................

تمرین مرگ می کنم تو گود این پیاده رو

                                   

                                  یه چیزی انگار گم شده توی نگاه منو تو


دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم
                               

دارم شبامو با تَن یه مُرده قسمت می کنم


ترانه محاکمه در خیابان

///////////////////////////////////////////////

در این پست قصدی نداشتم که شعری بگذارم ولی به اصرار یکی از دوستان عزیز این اشعار رو گذاشتم :


آرزو داشت که با عشق گلاویز شود

فاتح سردترین قله ی پاییز شود

او نمیخواست که دلتنگ و زمین گیر شود

مثل یک ادم خود باخته ناچیز شود

در دل ساده اش عصیان و غزل میجوشد

وای از ان روز که طوفانی ولبریز شود

طرح لبخند به روی لب او کافی بود

تا دلم مزرعه ای سبز و غزلخیز شود

من همه دلخوشی ام را به نگاهش دادم

تا مبادا که پریشان و غم انگیز شود

.................................................................

برای لقمه نانی بردگی کن

کنار سرنوشتت مردگی کن

چه تقدیر غم انگیزی، خدایا

بیا یک لحظه با ما زندگی کن...

..............................................

ای خسته بغض کرده برخیز بخند

از وسوسه های غم بپرهیز بخند

امروز دوباره از تو خواهش کردم

یک لحظه کودکانه پاییز بخند

...................................................

نزدیک بیا کنار شب هایم مرد

مرهم بگذار روی تب هایم مرد

چون پیرهنی به تن تو را میخواهم

بدمست شده دوباره لبهایم مرد!!!

........................................................

هر چند که از چشم همه پنهان است

هر هفته کنار شعر من مهمان است

بر دفتر شعر های من بنویسید:

مردی که فقط رسالتش باران است

..............................................................


///////////////////////////////////////////////////////////////////////

 ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

                                            سقای حسین سید و سالار نیامد


آه ... دوباره محرم رسید محرم...

 

دوباره شهر چهره ی سیاه و غمگینی به خود گرفته و هیت ها شب هنگام مراسم زنجیر زنی برگزار میکنند

ماشین ها به جای اهنگهای بی معنی نوحه و مرثیه های محرم رو گذاشتند.

بچه هایی که اهل هر کاری... بودند به احترام محرم اون کارها  رو کنار گذاشتند.

اه چقدر محرم خوبه ،ای کاش همیشه محرم بود،میرفتیم هیت گریه میکردیم،حاج اقا پای منبر بود از سخن هاش استفاده میکردیم بچه ها از کار های ناشایست دست می کشیدندو...

نمیدونم چرا در هیت مداح هر وقت اسم حضرت ابوالفضل رو میاره میزنم زیر گریه شاید به خاطر این هست که خیلی دوستش دارم خیلی بهش اعتقاد دارم

همش یادم می افته به دیالوگ سریال مختار اون قسمت که پسر مالک اشتر از حضرت ابوالفضل میگه از ارزوهاش اه...

ولی نکته مهم فرهنگ و باور عاشوراست که ما باید این اصل مهم رو فراموش نکنیم همیشه حسینی بمونیم همیشه مقابل ظلم وستم بایستم حتی شده به قیمت جانمان و از صبر و تحمل حضرت زینب عبرت میگیریم .

اه چقدر محرم خوب است.

یا حسین

//////////////////////////////////

در مهمانی بودیم که یکی از فامیل هایمان گفت امین فهمیدی یکی از

شاعر ها  تصادف کرده و مرده اسمش را نمیدانست

ولی شعرش را حفظ بود:


دربه دری در من بود


نه در قطاری که میرفت و می امد

...........

اگر دوستت نداشته باشم از گرسنگی

خواهم مرد...

.................

اه فهمیدم شاعرش را میشناختم


رضا بروسان بود...


روحش شاد.


//////////////////////////////////

واقعا مسخره است این اداره فرهنگ و ارشاد

.

.

.

.

.  نمیدانم چی بگم فقط این کار خیلی ناشایست بود و از لحاظ شرعی هم درست نبود...


زنده باد انجمن ادبی باران


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:42  توسط سید محمد امین حسینی | 

                                                              هوالحبیب

سلام

اول از همه دوستان همشهری معذرت میخوام اگه دیگه نمیام انجمن  به خاطر مشکلات درسی ـ کاری هست  برای من درس خیلی خیلی مهمتر از شعر هست شعر در زندگیم در اولویت های ۶ یا ۷ هست و امیدوارم اینجور نباشه که فکر کنید به خاطر اینکه انجمن ۱ سال دست من بود و حالا دوست عزیزم اقای نعمت اللهی دبیر انجمن شده انجمن نمیام باور کنید اینطوری نیست ایشان هم دلسوز هستند وهم  وقت رسیدگی به انجمن رو دارند و من هم خوشحالم که انجمن داره سر و سامان میگیره

و یه چیز دیگه حساب ما بچه های انجمن ارسنجان  از بعضی افراد همشهری جدا هست

انها هر کاری میکنند به ما ارتباطی ندارد.

...................................................................................

......................................................................

از هر چه بگذریم سخن شعر خوشتر است

این غزل حافظ رو خیلی دوست دارم واین روزا به حال وهوای من هم خیلی میخوره

 

همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خيال می‌بستم
که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد

خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کز اين شکار فراوان به دام ما افتد

به نااميدی از اين در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

 ...............................................................................................

و اما چند رباعی و دوبیتی از خودم:

 

اتش شده ام بیا و خاموشم کن

با عطر تنت کمی هما غوشم کن

باران باران باران باران باران

یک لحظه بیا بعد فراموشم کن

..............................................................

نباید بی غم و اندوه باشم

شبیه مردم بی روح باشم

تو اینجایی همین کافیست ای عشق

که من محکم شبیه کوه باشم

........................................................

به من میگی که رحمان و رحیمه

خدا در چشم مست یاکریمه

لبم در مکتب لبهات فهمید

که اغوشت صراط مستقیمه

.......................................................

گفتند مرا به خواب اهو برده است

تا گریه و لبخند ارسطو برده است

باید که از این شهر...خودت میدانی

از بوسه انشب چه کسی بو برده است

...........................................................

برگرفته از جلیل صفر بیگی

بر روی لبت همیشه ماتیک بکش

یا خط لبی ظریف وباریک بکش

شیطان به سراغم امده میدانی

یک بوسه و یک اتاق تاریک بکش

.............................................................

برگرفته از خانم قهار

انشب همه ی شراره ها راکشتم

مجبور شدم خاطره ها را کشتم

شبهای سیاه من پر از تنهایی است

با دست خودم ستاره ها را کشتم

..............................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:23  توسط سید محمد امین حسینی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره من
به نام نامي حاكم
................................
ابتر نمی ماند کاری که با نام خدا آغاز می شود
پس؛ بسم الله الرحمن الرحیم
......................................
من محمد امین حسینی هستم

خانواده ام دوستانم و باران تنها دلخوشی های من هستند

و قدم زدن زیر باران در کوچه باغها راخیلی دوست دارم

...................................

باران تو می‌آیی ، مگر نه ؟؟؟؟؟

...................................
هر چيز را از خدا بخواهيد؛ حتّى بند كفش را، حتّى كوچك‌ترين اشيا را و حتّى قوت روزانه‌ى خود را. بگذاريد اين منِ دروغينِ عظمت يافته در سينه‌ى ما- كه مى‌گوييم «من» و خيال مى‌كنيم مجمع نيروها ما هستيم- بشكند. اين «من» انسان‌ها را بيچاره مى‌كند...

حلقه ی مهر
برادرعزیزم حسین نعمتی
خواهرعزیزم زهرا رييس السادات
برادرعزیزم سهند ابراهیمی
برادرعزیزم بشیر جاویدی
خواهرعزیزم زهرا نعمتی
حلقه ی مهر
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
آبان 1389
فروردین 1389
اردیبهشت 1388
آبان 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
مهربان ها
شهرستان ادب
شعر فارسی زبانان
انجمن مجازی شاعران ایران
محسن رضوي
استاد محمدکاظم کاظمی
استاد علی محمد مودب
استاد مصطفی محدثی خراسانی
امید مهدی‌نژاد
رضا شیبانی
استاداسماعیل امینی
زهير توكلي
میلاد عرفان پور
سعید بیابانکی
محمد رضا طاهری
مجید سعدآبادی
محسن رضوانی
حامد عسکری
رسول پیره
محمدمهدی سیار
علی داودی
محمد سعید میرزایی
محمد جواد آسمان
ناصر فیض
مرتضی امیری اسفندقه
رضا نیکوکار
علیرضا بدیع
محمدرضا طهماسبی
حامد محقق
عبدالحميد الرحمانيان
رامين خسروي
كيوان براهنگ
نصير رضايي نژاد
فاطمه قائدي
مريم هاشم پور
سیروس عبدی
رضا طبیب زاده
محمد جواد حسن شاهی
احمد ارجمندی
حمید روزی طلب
رضا نیرو
ارزو رحمانی
حمید زارع (دوست همشهری)
زری قهار ترس
سيد مجتبي فدوي حسيني (دوست همشهری)
محمد حسین بهرامیان
سید محمد حسینی
رامین غلام حسین نژاد
کاظم بهمنی
محمد غفاری
پیمان طالبی
سید علی رکن الدین
جواد شیخ الاسلامی
مهرداد قصری فر
محمد مهدی خانمحمدی
میثم داودی
حسین فروزنده
فرید فردوسی
صادق کرمی پیکانی
سید محمد مهدی شفیعی
قاسم قاسمی
علیرضا قنبری
علی صارمی
یحیی نژادسلامتی
محسن کاویانی
شمس لنگرودی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM